|
بگو با من چرا تا کی نمی بینم تو را ای ماه بگو تا کی اسیرم من اسیر درد ورنج و آه نمی دانم چه خواهد شدحدیث عشق و دل دادن چه پایان دارد این قصه نبرد غصه ها با من به پاهایم توانی نیست شدم خسته ازاین تکرار از این دور تسلسل ها میان گنبد دوار درونم شعله ای سرکش برونم رو به خاموشی به قلبم خاطراتی تلخ پر از حس فراموشی زمن پرسند بهر چه چنین بی تاب و حیرانی بیا ای آسمان بشنو دلیل این پریشانی که اکنون مدتی باشد ندیدم دلبر خود را ندیدم روی خندانش و آن چشمان زیبا را
نوشته شده توسط تنها تاريخ یکشنبه 31 خرداد1388
و ساعت 23:34
|+|
|
|