ارغوان ها بر شانه ات روييده اند و
چراغي كه در دل تو روشن ست
اتاقم را نوراني مي كند.
مي توان سال ها با خاطره ات
گوشه اي نشست و
از هيچ نگفت.
مي توان روزها
از ابرها باريد و
شب ها گريه كرد.
مي توان در توهم تاب خورد و
تو را معشوق خويشتن پنداشت
مي توان ارغواني از شانه ات چيد و
چراغ را خاموش كرد .
آيا چنين كرده ام
كه در غروبي تاريك
روبه روي تپه هاي چاي نشسته ام و
تدبيري براي تشنگي ام نمي يابم؟