|
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. من همه، محو تماشاي نگاهت. بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ - ” از اين عشق حذر كن! لحظهاي چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“ تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “ مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ... ماه بر عشق تو خنديد! پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم. نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
نوشته شده توسط تنها تاريخ سه شنبه 30 بهمن1386
و ساعت 22:37
|+|
|
|