|
نشد يک لحظه از يادت جدا دل زهی دل ، آفرين دل ، مرحبا دل زدستش يکدم آسايش ندارم نمی دانم چه بايد کرد با دل ؟ هزاران بار منعش کردم از عشق مگر برگشت از راه خطا دل به چشمانت مرا دل مبتلا کرد فلاکت دل ، مصيبت دل ، بلا دل از اين دل داد من بستان خدايا ز دستش تا به کی گويم خدا دل درون سينه آهی هم ندارم فقير و عاجز و بی دست و پا دل بشد خاک و ز کويت بر نخيزد زهی ثابت قدم دل ، با وفا دل ز عقل و دل دگر از من مپرسيد چو عشق آمد کجا عقل و کجا دل ؟
نوشته شده توسط تنها تاريخ یکشنبه 31 تیر1386
و ساعت 4:41
|+|
|
|