|
تو می دانی که از هجرت بسی زار و پریشانم
سراپای وجودم غم گرفته ، خانه ویرانم تو می دانی که شیدایی سرآغاز پریشانی است جنون عشق ، شروع خانه ویرانی است تو می دانی سراپا آتشم از عشق جانسوزت وبیمارم من از چشمان بیمارت تو می دانی دو دیده از غم عشقت تر است هر شب برای دیدن رویت نگاهم بر در است هر شب تو می دانی که چون زلف پریشانت پریشانم غریب و دربدر آواره ی دشت وبیابانم تو می دانی تهی دستم ، ولی مهرت به دل دارم گنه کارم ، ولی در دام عشق تو گرفتارم تو می دانی که مست عشق جنون دارد جنون دارد ، دو دیده غرق خون دارد تو می دانی که شمع عشق خاموشی نخواهد داشت ویادت در دل " تنها " فراموشی نخواهد داشت
نوشته شده توسط تنها تاريخ جمعه 31 تیر1384
و ساعت 11:24
|+|
فضای خاطراتم از غروب یک ستاره غرق خون گردید حصار دیدگانم گشت بارانی , غم ودردم فزون گردید؛ ودر آن عزلت جانسوز وجانفرسای تنهایی ودر آبی ترین دریای غمناکی
پرستوی خیالم کرد گذر از خاطرات عشق جانسوزت
گذر کرد از سیه مویت , لبانت , ابروانت , تیر مژگانت ؛ وشد یادآور روزی که با لبخند شیرینت
ربودی از من دیوانه دل با تیر مژگانت , وشد یادآور زیبایی روزی که صید من بودند دلربایان فراوانی ومن از بین آن گل ها تورا با سازخوشبختی صدا کردم سرای ناامیدی را به دشتی از غم و اندوه رها کردم ؛ تو با صد عشوه وصد ناز مرا بر بام خود کردی ! تو با صد غمزه وصد راز مرا در دام خود کردی! ولی افسوس وصد افسوس که آن عشوه گری گردید داستانی
چگونه داستانی ؟ داستانی دردناک وبی سرانجامی ! بلی , دل را ربودی از کفم رفتی
ره عشوه گری آغاز کردی از برم رفتی ؛ نمی دانم چرا رفتی ؟ خطا کردی ! مرا در بحر تنهایی رها کردی ! وگر من اشتباه کردم , گناهکارم ! سر پروانه دل گر بسوزم من , سزاوارم ! وبعد از رفتنت ناگه دف این دل ترک برداشت! چرا رفتی ؟ مگر این دل نوای دیگری از عشق در سر داشت ! وشاید دست تقدیر است که " تنها " تا ابد تنهاست ! زناکامی آغوشت , تمام هستی اش رویاست ! تنها- ۲۹/۰۳/۸۴
نوشته شده توسط تنها تاريخ سه شنبه 7 تیر1384
و ساعت 7:23
|+|
|
|