|
از آن روزی که دیدم چشم بیمارش سرا پای وجودم شد گرفتارش؛ واین کاشانه ام ویرانه ای گردید تمام هستی ام افسانه ای گردید؛ واکنون از تب عشقش بسان شمع می سوزم زهجرش دیدگانم را به سوی ماه می دوزم, و می گویم دلم از هجر او دریای خون گشته دلم پردرد وخون گشته , غم ودردم فزون گشته؛ بدون شبنم عشقش عجب درد وغمی دارم ولی با عطر جانبخشش چه زیبا عالمی دارم! تنها- 09/02/84
نوشته شده توسط تنها تاريخ شنبه 10 اردیبهشت1384
و ساعت 7:29
|+|
|
|