|
*تنهایی را دوست دارم چون تو غیر از تن هایی و آفتاب را که جرقه ی نگاه توست و مهتاب را که سایه ی نگاه توست شفق سرخ را که آینه دارنجابت توست وتاریخ عشق را که گواه شهادت توست *درفکر آن شمشیرم که گلوی تو را برید وگودالی که خون تو ر ا مکید مرگت که زندگی را بی قدرکرد وعزمت که جهان را تداوم بخشید: به راستی سوی توحسینی و دیگر سو یزیدی که اینک: برخی حسینی و گرنه یزیدی اند خون پاکت : شرف را سرخگون کرد ستم را واژگون کرد آزادگی را انشا کرد راستی را امضا کرد *" تورا باید در راستی دید" ودر غنچه هنگامی که می شکفد در کوه چون مظهرایستادگی است در ماه وقتی که می درخشد در شمشیر آن زمان که می رقصد در یاس چون شمیم مادر توست درچشمه هنگام جوشیدن ودرشیر به وقت خروشیدن ودرسرخی شفق که با خون تو گلگون است تو را باید با آلاله ها دید درغنچه ها دید با یاس بویید "تورا باید تنها درخدا دید" *توبالاترازشجاعت درراس تاریخ ایستاده ای به نگهبانی ازحقیقت وصداقت شیرین ترازتبسم نقش بسته برلبان اراده ی تو *تودرگذرگه تاریخ ایستاده ای باجامی از فرهنگ عشق ومی آشامانی تشنگان دریای عشق را *نام تو رویاها را می شکند دریاها را طوفانی می کند کلامت عشق است پاکی است راستی است آزادگی است *ای خداگون ای غرق به خون " تنها واژه ی تو خون است خون" مرگ در نزد تو زبون است زبون *ویزید آن خبیث پست وزباده گناه مست بهانه ای بود- دروغ بود دروغ نامردی که تهمت مردی بود خوکچه ای که نام مردی را دزدیده بود *ودرود بیکران برتو که مظلوم نه- مظلومترینی نه ازآن جهت که لب تشنه بریدنت سرت " بل از این رو که دشمنت این است " *مرگ سرخت نه تنها کلمه ی یزید را بی صورت کرد که ستم را بی سیرت کرد ودر زباله دان تاریخ افکند *ای ذبیح الله تو اسماعیل برگزیده ی دوستی ورویای به حقیقت پیوسته ی ابراهیمی "که حج نیمه تمام را با بوسه بر خنجرتمام کردی" و دفتر عشق را گشودی *ایستادی دین حرکت کرد فرو افتادی حق قیام کرد شکستی راستی درست شد از روانه ی خونت ستم سست شد *وخزان مرگ تو بهاری جاودانه گردید لاله رویید یاس بویید شکوفه سرخ گردید *آه ای سبز سرخ تو گشودی راز مردن را تو از پاکی شریف تری تو زهرخاکی نجیب تری تو یگانه ای - تو وحدتی تو بازوی حدیدی معنای کتابی مفهوم فرآنی *ای قرآن سرخ دوست درتو جاری است " کز لبانت آیه می تراود" عجبا- عجبا از تو – عجبا *ای سبز سرخ خون آیه های رشادتت را بر دشت وصحرا نوشتی که نوشته ها مزرعه ای شد باخوشه های خون وهرساقه داسی که وجین کرد ریشه های ستم را وتا ابدمزرعه سرخ است - سرخ *حر- شخص نبود فضیلتی بود که از کاروان عشق جدامانده بود وکلام تاریخی ونگاه پر محبت تو پلی بود که وی را به خویش باز گرداند *ای ثارالله ردخونت به خانه ی دوست می رود توباغ بینشی چرا؟ که برای ستم دشمنی زیباتر ازتو نیست وبرای مظلوم یاوری آشناتر از تونیست تو نه تنها شمع تاریخ که قلب تاریخی *ای حسین حیرانی مرا با تو بی پایان است چرا که نتوان با قلم شکسته حکایت عشق را برکاغذ نگاشت بل باید با چشم عشق دید *پایان سخن پایان " تنها " ست تو بی انتهایی ............ تنها - دی ماه 1383(با الهام از خط خون سروده علی موسوی گرمارودی)
نوشته شده توسط تنها تاريخ پنجشنبه 29 بهمن1383
و ساعت 12:35
|+|
ماساکن خمخانه ایم - می نوشیم ومستانه ایم
درگرد آن شمع طرب - درمحفل پروانه ایم رندوخراباتیم ما - شوریده و افسرده حال ازعشق تو دیوانه ایم - از زاهدان بیگانه ایم هم پیشه ی فرهادیم - تیشه به دستانیم ما حلاج وشان روزگار سرمست آن پیمانه ایم دربیشه چون مجنونیم - ازهجرتو محزونیم لیلی صفت گرنیستیم - افسانه ی افسانه ایم پروانه وشمعیم ما - یاسیم ما - مستیم ما درحسرت دیدار تو - مستانه درمیخانه ایم هجران به پایان کی رسدای گوهرتاج صفات مشتاق دیداریم ما - از هجر تو دیوانه ایم مانیستیم چون عابدان-"تنها" بگواسرارخویش خواریم ما- ناریم ما - سرمست آن پیمانه ایم تنها- 18/02/79
نوشته شده توسط تنها تاريخ سه شنبه 20 بهمن1383
و ساعت 3:47
|+|
واژه ای زیباترازعشق ندیدم هرگز: تعالی بخش روح- لطیفه ای که عاشق را به کمال می رساند- به مشتاقانش پروبال بخشیده تا درعوالم ملکوت سیرکنند. وآن وقتی که عقل سرگردان وامکان سقوط پدیدارمی گردد چراغش نجات بخش انسان است. هرچند که ممکن است در آغاز راه مجازی بیش نباشد اما به حقیقت می پیوندد. آری این آفریده ی بی همتا پدیدآورنده ی جذبه ی عارفانه ی حلاج می شود.حافظ ها. مولوی ها. عطارها و ...را پرواز می دهد. لیلی ها را شهره می گرداند.عشق چست؟ با گذری چون طوفان برآثار برخی ازعاشقان و عارفان می بینیم که: عشق یکی میل است درهرذره ی رقاص "وحشی بافقی".عشق به سرکشیدن است شیشه ی کاینات را "علامه ی اقبال". عشق نوری است که در هر نظری جلوه گر است "طالب آملی". عشق اسطرلاب اسرار خداست "مولوی" یادگاری است که در این گنبد دوار بماند "سعدی".عشق سیمرغی است کو را دام نیست "عطار" . آتش دل های کباب است عشق "شاه جهانگیر دهلوی" . دردها را عشق درمان می کند "فیض کاشانی" . بهتر از عشق رهنمایی نیست "عبیدزاکانی" . عشق است نظام کار عالم "ابن عماد شیرازی" . عشق پیدا شدو آتش به همه عالم زد "حافظ" . وبازمولانا می فرماید: هرچه گویم عشق را شرح وبیان چون به عشق آیم خجل گردم زآن با این اوصاف من تنها چه بگویم : عشق واژه ای زیباست .
عشق واژه ای زیبا ست عشق چون دریا ست عشق رسوا ورسوایی است عشق تنها و تنهایی است عشق واژه ای زیبا ست عشق نکهت جان است جان و ایمان است مهر رخشان است جان جانان است عشق واژه ای زیبا ست عشق وجه سبحان است پیر عرفان است شاه مردان است سر یزدان است عشق واژه ای زیبا ست عشق بستان است چون گلستان است خود غزل خوان است بی پایان است عشق واژه ای زیبا ست عشق آفتاب است لطف مهتاب است مهر تابنده است عشق پاینده است عشق واژه ای زیبا ست عشق بی عین وبی شین است عشق بی قاف وبی کین است بس که عشق ژرف است هست شراب ولاحرف است عشق واژه ای زیبا ست عشق آزادی و شادی است "عشق آغاز آدمیزادی است" هست دنباله ی انوار خدا هست رمز وجود این دنیا عشق واژه ای زیبا ست عشق واژه ای زیبا ست عشق چون دریا ست عشق همدم "تنها" ست عشق واژه ای زیبا ست عشق واژه ای زیبا ست ( تنها- 12/11/ 83)
نوشته شده توسط تنها تاريخ پنجشنبه 15 بهمن1383
و ساعت 2:38
|+|
شبی آرام کنار جویباری کنار پونه و آب زلالی ببوسید م لب گلگون اورا که کرد لرزان قد موزون او را بپوشید روی مه گیسوی خودرا نهان کرد زیر گیسو روی خود را بگفتم : ای روی تو صبح امید چه کس غیرازمن وتوبوسه را دید؟ که فردا راز ما افشا نماید سراید شعر و ما رسوا نماید پری روغنچه اش چون گل بشکفت نگاهی کرد و باحیرت به من گفت: خبر از راز ما گردید این شب ببوسیدی که آن را دید این شب همین شب راز ما افشا نماید به مهتاب گوید و رسوا نماید بگوید مهتاب با موج دریا بگوید قصه را در دشت و صحرا نگارد قصه بر گلبرگ گل ها نویسد بر در پیوند دل ها چون نماند راز ما در پیش او دل بود آشفته از تشویش او لاجرم گفتا از این راز نهفت " قصه گویان قصه ها خواهند گفت " گفتمش :حالا که ما رسوا شدیم در کنار جویبار تنها شدیم حیف باشد تو بپوشی روی خود ماه بپوشی با سر گیسوی خود پریشان کن سر زلف سیه را نمایان کن رخ بهتر زمه را آنقدر گفتم که او هم مست شد جمله نادیدنی ها هست شد در کنار هم بیفتادیم مست بوسه را ازسرگرفتیم مست مست (تنها- 15/10/83)
نوشته شده توسط تنها تاريخ چهارشنبه 7 بهمن1383
و ساعت 7:29
|+|
|
|