|
هر جا که روم روی دل آرای تو بینم هر سو نگرم جلوه ي زیبای تو بینم صد گونه نشان از رخ زیبای تو بینم من خلق جهان واله و شیدای تو بینم کاندر دل هر ذره تمنای تو بینم با این همه هر جا نگرم جای تو بینم
نوشته شده توسط تنها تاريخ شنبه 21 اردیبهشت1387
و ساعت 5:1
|+|
شبی با شعرهایم گریه کردم
نوشته شده توسط تنها تاريخ دوشنبه 12 فروردین1387
و ساعت 14:22
|+|
شب، همه دروازههايش باز بود آسمان چون پرنيان ناز بود همچو خون ميگشت و در اعجاز بود نغمههاي ساز در پرواز بود زندگي لبريز از آواز بود روح من در دوردست راز بود
نوشته شده توسط تنها تاريخ چهارشنبه 29 اسفند1386
و ساعت 22:54
|+|
بي تو، مهتابشبي، باز از آن كوچه گذشتم، همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم، شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم، شدم آن عاشق ديوانه كه بودم. باغ صد خاطره خنديد، عطر صد خاطره پيچيد: پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم ساعتي بر لب آن جوي نشستيم. من همه، محو تماشاي نگاهت. بخت خندان و زمان رام خوشة ماه فروريخته در آب شاخهها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ - ” از اين عشق حذر كن! لحظهاي چند بر اين آب نظر كن، آب، آيينة عشق گذران است، تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است، باش فردا، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم، نتوانم! چون كبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدي، من نه رميدم، نه گسستم ...“ تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم! “ مرغ شب، نالة تلخي زد و بگريخت ... ماه بر عشق تو خنديد! پاي در دامن اندوه كشيدم. نگسستم، نرميدم. نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم، نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم ...
نوشته شده توسط تنها تاريخ سه شنبه 30 بهمن1386
و ساعت 22:37
|+|
مرا كه دانه اشك است دانه لازم نيست به ناله انس گرفتم ، ترانه لازم نيست ز اشك ديده به خاك خرابه بنوشم به طفل خانه به دوش ، آشيانه لازم نيست نشان آبله و سنگ و كعب نى كافى است دگر به لاله رويم نشانه لازم نيست به سنگ قبر من بى گناه بنويسيد اسير سلسله را تازيانه لازم نيست عدو بهانه گرفت و زد و به او گفتم بزن مرا كه يتيم ، بهانه لازم نيست مرا ز ملك جهان گوشه خرابه بس است به بلبلى كه اسير است لانه لازم نيست محبتت خجلم كرده ، عمه دست بدار براى زلف به خون شسته ، شانه لازم نيست به كودكى كه چراغ شبش سر پدر است دگر چراغ به بزم شبانه لازم نيست وجود سوزد از اين شعله تا ابد " ميثم" سرودن غم آن نازدانه لازم نيست
نوشته شده توسط تنها تاريخ یکشنبه 30 دی1386
و ساعت 22:58
|+|
ای ای کوثر عشق : جرعه ای از جام خویش را , به من عطا کن ! آن گونه که باران , به کام کویر می ریزد ! باتمام وجود . تنها – آبان ماه 1384
نوشته شده توسط تنها تاريخ سه شنبه 29 آبان1386
و ساعت 23:58
|+|
|
|