|
بگو با من چرا تا کی نمی بینم تو را ای ماه بگو تا کی اسیرم من اسیر درد ورنج و آه نمی دانم چه خواهد شدحدیث عشق و دل دادن چه پایان دارد این قصه نبرد غصه ها با من به پاهایم توانی نیست شدم خسته ازاین تکرار از این دور تسلسل ها میان گنبد دوار درونم شعله ای سرکش برونم رو به خاموشی به قلبم خاطراتی تلخ پر از حس فراموشی زمن پرسند بهر چه چنین بی تاب و حیرانی بیا ای آسمان بشنو دلیل این پریشانی که اکنون مدتی باشد ندیدم دلبر خود را ندیدم روی خندانش و آن چشمان زیبا را
نوشته شده توسط تنها تاريخ یکشنبه 31 خرداد1388
و ساعت 23:34
|+|
باد نوروز وزيده است به كوه و صحرا جامه عيد بپوشند، چه شاه و چه گدا بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست نازم آن مطرب مجلس كه بود قبله نما صوفى و عارف از اين باديه دور افتادند جام مى گير ز مطرب، كه روى سوى صفا همه در عيد به صحرا و گلستان بروند من سرمست زميخانه كنم رو به خدا عيد نوروز مبارك به غنى و درويش يار دلدار! زبتخانه درى رابگشا گرمرا ره به در پير خرابات دهى به سروجان به سويش راه نوردم نه به پا سال ها در صف ارباب عمائم بودم تا به دلدار رسيدم، نكنم باز خطا
نوشته شده توسط تنها تاريخ جمعه 30 اسفند1387
و ساعت 17:56
|+|
بارد چه؟ خون! که؟ دیده، چه سان؟ روز و شب! چرا
نوشته شده توسط تنها تاريخ دوشنبه 28 بهمن1387
و ساعت 12:50
|+|
اينك محمّد(ص)آن خاتم النّبي ، دربازگشت ازسفركوي دوست ، مسرورگشته ازرسالت انجام گشته اش ! انوارعشق فكنده ست به جانش شراره ها ، تاكهكشان عشق رابه پايان رسانده است ! درياي بي كرانه ي عشق درتلاطم است ، آري افق درانتظار حادثه اي ديگراست ! دردشت باوسعت غدير ، در ژرفاي شراره ي سوزان مهر ، ده ها هزار زائر برگشته ازخانه ي خدا ، باقلبي مملو ازمحبّت و صفا ستاده است ! دراوج گرمي اين كاروان رسته از نفاق ، باران عشق جاودانه ي هستي رسيد ! ازسوي حضرت حق آمد اين ندا : ياايّهاالرّسول ... آيات عشق راچه زيبا بيان كرده اي به خلق ، امّااساس استوار رسالت تمام نيست ! اي بنده وفرمانبرم اي رسول ، ابلاغ كن پيام مارابه خلق ، تعيين كن رهبر امّت پس ازخودت ؛ ركن عظيم مذهب عشاق امامت است ! اينك به احمد(ص)آن خاتم النّبي ، درساحل بي كرانه ي درياي عشق ، دراوّلين مجال پس ازآن سفر، فرمان رسيده كه رساند به گوش خلق ، والاترين نكته زاكمال دين ! درآن فضاي روحاني غدير، احمد(ص)زجهازشتران منبري بساخت ، عشاق زرايحه ي احمدي مست مست ، درحيرتند كه فرمان حق چه بوده است ! خورشيد به مسند منبر نشست ! حالا همه منتظرنطق احمدند ؛ آن گاه رسول ، بانام دوست ، دادبه گفتارخود جلا ، دست علي(ع) شجاع ترين فردمسلمين ، بگرفت و به بالاي سررساند ، باآن شميم قدسي آن باغبان عشق ، گل واژه ي " من كنت مولاه " به لبش نشست ! فرمودكه بعد ازنبي : اين رهبرشماست ! اين رهبري است كه فقط مظهرخداست ! اين رهبري است كه سرچشمه فضيلت است ! اين گونه گلبن پاك ولايت شكفته شد ، تاهركه بود ، اين چشمه ي زلال معرفت را شناخت ! الحق كه شايسته تر از او كسي نبود ، زيرا كه دامان كهنسال قرن ها ، هرگز چنين نشان عدالت نزاده است ! اينك غدير : اين چشمه جوشان عشق ، يادآور آن روزباشكوه ست ! اينك غدير : درگوش ما ، تكرار مي كند : درس عشق را ! ... پايان اين چكامه نشان از بضاعت " تنها " ست ، اي عاشقان : اين چشمه تا ابدجاري است ! . تنها - 10/ 09/1387
نوشته شده توسط تنها تاريخ چهارشنبه 27 آذر1387
و ساعت 21:23
|+|
|
|