|
گیسوانم در هم آغوشی باد دانه دانه می شوند ازهم جدا دور می گردم ازین شهر غریب جان من می گردد از عشقت سوا گویی می خواند مرا چیزی به خویش چشم من خیره به چشم جاده ها نرگس چشمم چه بارانی شده گویی از جسمم دلی مانده به جا باز میگردم که آن را پس برم تا کند از غصه و دردم رها دل کجاست آن را نمي يابم چرا قلب من را باخودت بردی کجا بعد ازین گو من بی دل چکنم"مقصد تنها بدون دل كجاست؟" بی نشان تاکی بگردم کوچه ها حال که رفتی با خودت بردی دلم مهتری کن مکنش از خود جدا
نوشته شده توسط تنها تاريخ چهارشنبه 4 فروردین1389
و ساعت 12:26
|+|
در من غم بي هودگي ها مي زند موج در تو غرور از توان من فزونتر در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت اي كاش دست روز و شب با تار و پودش از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت انديشه روز و شبم پيوسته اين است من بر تو بستم دل ؟ دريغ از دل كه بستم افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد در اين غروب سرد دردانگيز پائيز با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد اينك دريغا آرزوي نقش بر آب اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر در من، غم بي هو دگي ها مي زند موج در تو، غروري از توان من فزونتر
نوشته شده توسط تنها تاريخ چهارشنبه 30 دی1388
و ساعت 7:6
|+|
نميدانم تو را در ابر ديدم يا كجا ديدم
نوشته شده توسط تنها تاريخ یکشنبه 29 آذر1388
و ساعت 23:3
|+|
به نسيمي همة راه به هم ميريزد
نوشته شده توسط تنها تاريخ شنبه 30 آبان1388
و ساعت 11:26
|+|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد، گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یگریز و پی در پی دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را...
نوشته شده توسط تنها تاريخ پنجشنبه 30 مهر1388
و ساعت 23:46
|+|
|
|